شعري از شهريار
ديروز سر يك موضوع كاري از فضاي حاكم بر محيط كار خيلي دلگير شدم. توجيهات ارائه شده مجابم نكرد ولي چه بايد كرد وقتي عضوي از يك مجموعه بزرگ هستي توقع اينكه همه اجزا و اعضا مطابق آنچه منطقي و درست ميپنداري عمل نمايند دور از عقل است و فقط ممكن است اتفاقي رخ بنمايد. ياد بيت اول شعر زير افتادم و پس از جستجو كل شعر را يافتم سالها پيش كه با عالم شعر قرابت بيشتري داشتم در ديوان شهريار شعر معاصر ايران خوانده بودم.
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي تو بمان و دگران واي به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجويند کران تا به کران
ميروم تا که به صاحبنظري بازرسم محرم ما نبود ديدهي کوته نظران
دل چون آينهي اهل صفا ميشکنند که ز خود بيخبرند اين ز خدا بيخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت يادگاريست ز سر حلقهي شوريده سران
گل اين باغ بجز حسرت و داغم نفزود لاله رويا تو ببخشاي به خونين جگران
ره بيداد گران بخت من آموخت ترا ورنه دانم تو کجا و ره بيداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن کاين بود عاقبت کار جهان گذران
شهريارا غم آوارگي و دربدري شورها در دلم انگيخته چون نوسفران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوي تو ليکن عقب سرنگران