درباره پدرم

درود بي‌كران به روان همه پدرهاي خوب و نازنين به ويژه پدر بزرگوار خودم كه جاي خالي اش در تمامي لحظات بر من هويدا مي‌گردد. او كه تمامي رفتارهايش مصاديق توصيه‌هاي ديني و علوم رفتاري را بر من تداعي مي‌كند. از همه مهم‌تر نگاه محبت آميزش به تك تك فرزندانش كه مانند پدري بود كه گويا تنها يك فرزند دارد و آن هم هماني است كه در آن لحظه مقابلش قرار داشت. گوش دادن با لذت به حرف‌هاي تك تك ما گويي كه مهم‌ترين واقعه را از زبان فرزندش بايد خبر دار شود. نصيحت توام با آرامش و بدون اجبار و اكراه. بي ميلي و بي‌رغبتي به مال دنيا در عين تلاش براي كسب درآمد تا آخرين لحظات حيات. روشن بيني و حسن ظن به همه به ويژه به اقربا. ساده زيستي و از همه مهم‌تر عدم توقع از ديگران علي‌رغم اين‌كه در برآورده ساختن توقعات كم نمي‌گذاشت. حضور سرزنده و تاثير گذار در اجتماع طايفه علي‌رغم كهولت سن. هم‌كلامي با مخاطب به تناسب علايق ، سن ، حرفه و ذائقه او طوري كه تحسين مخاطب را پس از خداحافظي در پي داشت.

چهل سال از عمرم را با نعمت معاشرت و زندگي در زير سايه گسترده او گذراندم . همه از سختي هاي روزگار و دنياي دني ناله مي‌كنند ولي اين مدت بي پدري بيش از همه چهل سال قبل بر من سخت گذشته است. قبل از هر سفر بايد برنامه ام را به او اطلاع مي‌دادم و در بازگشت از هر سفر، هم من ،هم او هردو براي ارائه گزارش سفرم بي تاب بوديم. چه زياد بودند دفعاتي را كه سفره شام را براي رسيدن من به تاخير مي‌انداخت. چه بسيار بودند دفعاتي كه من معذب نباشم نيم ساعت قبل از برنامه براي سفر آماده مي‌شد. چه لحظه لذت بخشي بود وقتي در اولين سفر با ماشين خودمان از اين‌كه مي‌تواند بدون عذاب وجدان و با خيالي آسوده توي ماشين خودش سيگاري روشن كند و به راحتي بكشد.

شايد هيچوقت يادم نرود شادماني كه كه در چهره اش بابت اين‌كه سفري داريم با خودرو خودمان كه هر جا دلمان بخواهد به ايستيم به هر طرف كه دلمان بخواهد برويم و هر جايي را كه دوست داريم ببينيم يا توقف كنيم نمايان شده بود.

شايد هيچ‌كس به اندازه من از خوشحالي اش بابت ازدواج و سر و سامان گرفتن نوه هايش خبر نداشت و ندارد. قطعا هيچ كس به اندازه من از ميزان نگراني‌اش از وضع معيشتي تك تك فاميل به خصوص عشيره خودش خبر ندارد. در خلوت از شغل و وضع زندگي افراد فاميل از من مي‌پرسيد.

چند روز پيش نكته جالبي از زبان همسرم درباره پدرم شنيدم كه به فكر خودم نرسيده بود. او مي‌گفت حاجي طوري با عزت زيست كه علي‌رغم سن بالا از كسي نشنيديم كه مثلا فلان كار را جلو بيندازيم كه ممكن است عمرش كفاف ندهد يا با عزا دار شدن مجبور به تاخير شويم.

در عين حالي كه مقيد به انجام وظايف شرعيه‌اش بود اهل كيف و لذت بردن از دنيا بود. او مصداق رنج خود و راحت ياران طلب بود. او بي تكلف و بي توقع بود.

شايد اگر مطالب بالا را در مورد كسي بشنوم يا بخوانم اولين چيزي كه به ذهنم مي‌رسد اين باشد كه چقدر اغراق! اصراري ندارم خوانندگان باور كنند هر چند كساني با او حشر و نشر داشتند و روحيات او را مي‌شناختند به بيشتر از اين هم اغنا نشوند.

تصور سال نو و عيد بدون حضور او برايم زجر آور بود هر سال قبل از سال تحويل همه بايد براي انجام مراسم «چهل ياسين» دور سفره عيد در كنارش جمع مي‌شديم هر ياسين كه تمام مي شد به سنجدي فوت مي‌كرديم و در آب مي‌انداختيم و در طول ديد و بازديد اقوام از آبي كه سنجدهاي چهل ياسين را داشت به ميهمانان به عنوان تبرك و تيمن تعارف مي‌كرد. با دست خط خود هفت سين قرآني مشتمل بر فهرست سوره‌هاي قرآن كه با سين شروع مي‌شوند در كنار هفت سين سنتي مان مي‌گذاشت و به ميهمانان تشريح مي‌كرد. احوال سال را از تقويم نجومي نجم الممالك كه هر سال پيش از پايان سال تهيه مي كرد براي ميهمانان مي‌خواند . از پاك كردن و پر كردن چند باره سفره به واسطه تكثر ميهمانان و چاي دادن خسته مي‌شديم. همسرم هم بزرگوارانه تا چند روز اول اصراري بر انجام عيد ديدني خانواده‌ي خود نداشت.

احسنت و تبريك خاضعانه ام را تقديم فاميل خوبم مي كنم كه در اين مدت ما را فراموش نكردند . به خصوص در ديد و بازديد عيد كه جالي خالي حاجي بر من خيلي فشار مي‌آورد با سرزدن به ما شرمنده مان كردند.

حاجي دلم براي آرزوهايت تنگ شده . دلم براي نقشه هاي زمين‌هاي دهات كه با دست لرزانت مي‌كشيدي تنگ شده. دلم براي «مشه رحمت» «مشه رحمت» صدا كردن هايت تنگ شده. دلم براي نگاه هاي سرشار از محبتت تنگ شده. دلم براي همسفري باتو تنگ شده. دلم براي خوردن يك آبگوشت دنده و قلم در كنار تو تنگ شده. دلم براي خوردن كباب با تو تنگ شده. پريروز آقا ميرهاشم مي‌گفت عمر زياد هم چيزي نبوده (از اين جهت كه آدم مرگ عزيزان را مي‌بيند) ولي اعتراف مي‌كنم كه بعد از تو من تازه فهميدم مادرم را هم  پانزده سال پيش از دست داده ام. شرمنده ام در خیر و شر نمی توانم بگویم به نام حاج صادق ثبت کنید( طویانه و خرج) آخر من با این کار فخر می فروختم و بزرگی می خریدم.ای رونق بازار من، بی تو چه کنم؟

حاجي نگران نباش فرزندانت خوب هستند علي رغم مشغله و گرفتاري كه هر كدام‌مان داريم همه ميهمانان و فاميل را كه بواسطه عزت و بزرگي ‌ات همچنان بر ما منت مي‌گذارند را ارج مي‌نهند. حاج عبداله ، كربلايي هدايت، آقا نبي ، عباد و نوه هايت و نتيجه هايت همه خوبند . خون تو در رگ آن‌ها جريان دارد و به بركت ياد و خاطر و نيت پاك تو بيمه بلايا خواهند بود. آقاي عظيم نژاد بي تابي مي‌كند. حاج صمد هم كه شما را خيلي دوست داشت ناباورانه چون تو سفر آغاز كرد. يك دفعه سايه ها رفتند از سر من.

حاجي جان كاش من هم بتوانم مثل تو خرسند از فرصت زندگي و شاداب باشم. بر خود می بالم پسر حاج صادق اسماعیلی فرزند غلام هستم.

مرگ حق است و گريزي نيست . حاجي عزيزم از منظر زيبايي شناختي مرگ تو هم خيلي زيبا بود . بدون دردسر ،بدون زمين گير شدن و با آرامش . اگر خودم حاضر و ناظر نبودم و كسي برايم جان دادنت را تشريح مي‌كرد باورم نمي‌شد. خوش به حالت سفرت به ديار باقي را خوب رقم زدي.

حاجي فكر بي تو بودن كابوس من است . تو با مني ( اطمينان دارم) اميدوارم من هم با تو باشم( هميشه)