سال ۱۳۶۴يكي از جزوات كمك آموزشي آموزشگاه توفيقيان كه برادرم براي آمادگي كنكور خريده بود در پايان هر فصل يك مطلب جالب تحت عنوان زنگ تفريح داشت. يكي از مطالبي كه هميشه در خاطرم مانده بوده داستان يك معلم در كلاس درسي بود.

داستان از اين قرار بود : در يك روز زمستان كه در مدت زمان تدريس بارش برف كل حياط مدرسه را بطور يكنواخت سفيد پوش كرده بود معلم درس را تعطيل نمود و از بچه ها خواست براي موضوعي بطور مرتب در حياط مدرسه حاضر باشند. از آنها خواست در امتداد يك خط راست از اين طرف حياط به آنسوي حياط بروند بطوريكه خط حاصل از رد پايشان امتداد مستقيمي را تشكيل دهد. بچه ها هر يك با تلاش و دقت ويژه مراقب بودند تا اين كار را به شايستگي انجام دهند. اما در نهايت فقط حاصل كار يكي از دانش آموزان مطابق خواسته معلم بود و بقيه در مسير مارپيچي مسير را طي نموده بودند.

آقاي معلم از بچه ها علت را جويا شد  همگي درحالي كه خودشان هم از نتيجه كار متعجب بودند  به تلاش بر نهايت دقت پافشاري نمودند . تنها دانش آموزي كه كار را مطابق نظر معلم انجام داده بود دليلش را انتخاب يك نقطه در مقابل مسير به عنوان هدف اعلام كرد و گفت در حال طي كردن مسير قدمهايم را آزاد گذاشته بودم و فقط به آن نقطه مي نگريستم و با اين شيوه به نتيجه مطلوب دست يافتم.

اينكه در آموزش مهارت زندگي داشتن هدف را به عنوان يك ركن انكار ناپذير مي دانند پر بي راه نيست چنانكه در داستان (( آليس و سرزمين عجايب )) وقتي آليس از جغد مي پرسد كه از كدام راه بروم با سوال (( كجا مي خواهي بروي )) مواجه شده و پاسخ مي دهد نمي دانم . جواب مي شنود كه وقتي نمي داني به كجا مي خواهي بروي مهم نيست كه از چه راهي بروي.

اينكه بارها  كاري را با دقت و وسواس بسيار انجام داده ايم و نتيجه مطلوب حاصل نشده است براي اين است كه به زواياي كم اهميت بيش از هدف توجه نموده ايم.